X
تبلیغات
رمانکده - رمان عشق برنامه ریزی شده

رمانکده

رمان عشق برنامه ریزی شده

خيلى عصبى شده بودم ولى سعى كردم خودم و ضعيف نشون ندم...(بچه پررو)
وسايلم رو همونجا گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه تا يه چيزى واسه شام حاضر كنم...تو يخچال رو گشتم زياد چيزى توش نبود ...ترجيح دادم املت درست كنم...يه كم هم ماست و خيار درست كردم و ميز شام رو چيدم و صداى عليرضا زدم...
_: عليرضا بيا شام...
پوزخندى زد و گفت: شام..!!؟
جوابى ندادم و خودم مشغول خوردن شدم اونم اومد با تعجب نگاه كرد...
(به زانو درت ميارم جناب سرگرد)
شام رو تو سكوت خورديم و عليرضا رفت تو هال , منم مشغول شست و شو مرتب كردن آشپزخونه شدم...
كارم كه تموم شد رفتم تو اتاق و مشغول مرتب كردن وسايلم شدم...عليرضا اومد تو اتاقو رو تخت خوابيد و گفت : چراغ رو خاموش كن فردا بايد زود بيدار بشم...
هنوز لباس خوابم رو هم نپوشيده بودم...لباسم رو برداشتم و اول چراغ رو خاموش كردم بعد هم لباسم رو عوض كردم و خوابيدم...
_: عليرضا..
: من خوابم مياد , اگه گرسنه , تشنه هستى خودت برو بخور...
(هه...فكر كردى از اون خبراست....به همين خيال باش)
_: ساعت چند فردا بايد برى ؟
: ساعت 7 صبح...
ديگه چيزى نگفتم و پشتم و كردم بهش و خوابيدم...(آدمت ميكنم )
اول ساعت موبايلم رو 6:30 گذاشتم كه زنگ بزنه...
ساعت 6:30 از خواب بيدار شدم, هنوز خواب بود ..يه طرف تخت خودشو مچاله كرده بود حتما نميخواسته با من تماس داشته باشه...(لجباز)
ميز صبحونه رو چيدم و منتظر شدم ....يه كم كه گذشت لباس پوشيده داشت از اتاق بيرون ميومد منو كه ديد تعجب كرد, سلام آرومى گفت و ميخواست بره كه
گفتم: صبحونه حاضره , نميخورى..؟
نگاهى به ميز آشپزخونه انداخت و گفت: تو اداره ميخورم...
_: حالا كه حاضره خب بخور...
جوابى نداد و رفت...دنبالش دويدم و گفتم: واسه خونه يه كم وسايل ميخوام بخرم...
: خب برو بخر ...
_:راستش پول...
: خودت كه ميدونى كجاست , برو بردار...
_: اخه چون گفتى فقط نقش بازى كنيم فكر كردم ....
اصلا منتظر جوابم نشد و در باز كرد و رفت...
(اه ,لجباز, ديوونه, لوس....)
هميشه برام تو كشو كمد پول ميذاشت....
سريع لباس پوشيدم , پول برداشتم و با آژانس رفتم خريد ..جايى رو كه بلد نبودم راننده منو جلو يه سوپرى بزرگ پياده كرد تا خريدامو انجام بدم...بعدش هم برم گردوند خونه... خيلى خسته بودم , ولى مشغول غذا درست كردن شدم...طرز تهيه غذا ها رو همه نوشته بودم , عصر بود كه غذا حاضر شد..خيالم راحت بود كه عليرضا ظهرها تو اداره حاضرى ميخوره و شام مياد خونه...
سريع دوش گرفتم و تى شرت قرمز و شلوار مشكيم رو پوشيدم و منتظر ...هميشه غروب خونه بود.. تا ساعت 10 شب منتظر بودم...كه در باز شد و اومد....رو مبل تو هال نشسته بودم...سلام كردم, با سرش جوابم رو داد و رفت تو اتاق.. منم سريع رفتم ميز شام رو تو آشپزخونه اماده كردم..ديدم خبرى ازش نشد رقتم تو اتاق , ديدم لباسش رو عوض كرده و رو تخت دراز كشيده..
_: عليرضا شام حاضره بيا...
: شام؟
_: آره , شام ...تعجب داره مگه؟

: من رفتم خونه سمانه, اونجا شام خوردم...

_: خب چرا خبر ندادى من اينجا منتظرت بودم...
: همچين قرارى نداشتيم...ديگه از اين ببعد منتظر نباش من بيرون غذا ميخورم...
با عصبانيت اومدم بيرون ...منو بگو كه اصلا ناهار هم نخورده بودم...جوابى بهش ندادم... نميخواستم فكر كنه كه اينكاراش برام مهم تا از اين طريق اذيتم كنه ....همينطور كه اشك ميريختم و ميز رو جمع كردم...يه ليوان نسكافه واسه خودم درست كردم و با يه تكه كيك خوردم...
(به زانو درت ميارم جناب سرگرد , به من ميگن شيده!!!)
رفتم تو اتاق و لباس خوابم رو تو تاريكى پوشيدم و رو تخت دراز كشيدم...حالا مگه خوابم ميبرد...مثل ديونه ها نسكافه خورده بودم ...اينقدر عصبانى بودم كه حاليم نبود چكار ميكنم ... هر وقت نسكافه , قهوه و يا چايى ميخوردم بد خواب ميشدم...
از اين دست به اون دست ميشدم..نميتونستم هم غلت بزنم كه يه وقت به آقا نخورم...نصف بيشتر تخت رو هم جناب سرگرد تصاحب كرده بود...
صدامو خوابالود كردم و حالت عصبانيت بخودم گرفتمو صداش زدم
_: عليرضا ... عليرضا....
همچين از صداى بلند من ترسيد و پريد رو تخت كه خودم هم ترسيدم!!
: چيه ؟چرا اينجورى صدام ميزنى ...؟
_: يه كم اونطرفتر بخواب .... همش دارى خودتو به من ميمالى ... گفتم بيدارت كنم كه يه وقت بخاطر اين كارت تو گناه نيوفتى ...
از عصبانيت فكش قفل شده بود...همچين نگام كرد كه تو تاريكى برق چشاش رو ديدم ...جوابى نداد و رفت آخر تخت به ديوار چسبيد و پشت به من خوابيد...
(حقش بود...واسه من قانون وضع ميكنى؟...حالا كه دوست دارى هنرپيشه بشيم پس آماده باش..)
(برا فردا شب هم برات برنامه ها دارم , آقاهه...)
تا صبح خوابم نبرد.. بلند شدم و ميز صبحونه رو چيدم... اگه هم عليرضا نخورد مهم نبود خودم اندازه يه گاو گرسنم بود...نميخواستم جلوش كم بيارم ....
تو آشپزخونه مشغول بودم كه صداشو شنيدم ...داشت ميرفت ...
_: عليرضا صبحونه حاضره..
: گفتمت كه نميخورم...
_: منم نگفتم بخور ,گفتم كه حاضره , همين ...حالا تو همچين فكرى كردى مشكل خودته...
(ها ها....فكر نكن كم ميارم)
_: شام منتظر باشم؟
: فكر كن ببين ديشب چى گفتم...
اينو گفت و رفت...
بهتر كه نميخورى ....اداشو در اوردم (خوب فكر كن ببين ديشب چى گفتم...لوس, بيمزه)
صبحونه رو خوردم و همه رو جمع كردم...ناهار هم شام ديشب رو خوردم و بعدش هم مشغول شام درست كردن شدم...وسط شام درست كردن بودم كه به مشكل برخوردم و هر چى فكر ميكردم يادم نيومد كه شكوه منظورش از, تفت دادن نه سرخ كردن ,چى بود دوتاش يكيه كه...
زنگ زدم شكوه جواب نميداد , رويا هم همينطور ...اين دوتا هم مشكوك هستن...مجبورى زنگ زدم به خاله ...مشكل رو كه گفتم برام توضيح داد و خواستم خداحافظى كنم كه گفت
: شيده جان
_: بله خاله(از عمد بهش ميگفتم خاله)
: هر وقت مشكلى داشتى هر ساعتى كه بود, بهم زنگ بزن ...
_: باشه..مرسى..
: رابطت با عليرضا خوبه؟
_: اره, عاليه, از اين بهتر نميشه...(جون عمه و پسر عمم)
: خيالم راحت شد..آشپزيت هم كم كم خوب ميشه...
خداحافظى كردم و مشغول شدم....
(خب الان ديگه وقت اجراى نقشه شماره 2 بود...
البته شماره 1نميدونم چى بود, ولى اسم اينو گذاشتم شماره 2...)
_: الو مامان خوبى...؟
: خوبم... عروسكم , تو خوبى؟ ديشب اينجا جات خالى بود...
_: آره نشد كه بيام...سمانه خوبه؟ هنوز ازم دلگيره؟
: سمانه خوبه...نه مادر جان دلگير نيست..ميخوايى باهاش حرف بزنى؟
_: نه مامان...بعدا باهاش حرف ميزنم...دلم براتون تنگ شده ميشه بياييد خونه...
خلاصه كلى خواهش و التماس كردم تا مامان راضى شد و سمانه رو مجبور كرد كه بياردش خونه...
سمانه مامان رو رسوند خونه و زود رفت...
كلى با مامان حرف زدم و روحيه گرفتم...يه كم از نقشه هامو هم واسه مامان گفتم و قرار شد كه تو انجامشون كمكم كنه...
از غروب گذشته بود و منتظر بوديم تا آقا تشريف بيارن. ميدونستم ميره خونه سمانه اول , بعدش هم كه قراره دست از پا درازتر بيادخونه و نقش بابا لنگ دراز رو بازى كنه!!!
تا اومد داخل با ديدن مامان لبخندى زد و رفت طرف مامان و بوسيدش...ميخواست بره تو اتاق تا لباسشو عوض كنه كه صداش زدم(نقشه شماره 3....!!!)
_ : عزيزم منو يادت رفت ...
جلو رفتم يه بوس كوچولو رو لباش مهمونش كردم...با اخم نگام كرد..
چشمكى زدم و سرم رو بردم نزديك گوشش و گفتم : خيال بد نكن ...دارم تمرين هنرپيشگى ميكنم...
همچين تو چشمام زل زد كه ديگه داشتم كم ميوردم...
كه مامان گفت : عليرضا زود برو لباستو عوض كن, بقيشو بذاريد واسه شب....
لبخند شيطنتى زدم....و يكى زدم پشت باسن عليرضا و گفتم : زود برو عزيزم كه امشب كار زياد داريم...
اخمشو بيشتر كرد و رفت تو اتاق...صدام زد
: شيده بيا....
(واى ...خشم اژدها...)
_: بله عزيزم اومدم....
همين كه رفتم تو اتاق يقمو گرفت و چسبونتم به ديوار... زل زد تو چشمام و گفت: تنت ميخواره؟
_: نه... تازه حموم بودم...
: اين مسخره بازيا چيه؟ خوشم نمياد از كارات...
_: ميدونى كه بخاطر مامان هست ...ولى مثل اينكه خوب بهانه ايى دستت اومده كه خودتو بيايى بچسبونى به من...فكر كنم تن خودت ميخواره كه دارى اينطورى برطرفش ميكنى...
با اين حرفم نگاهى به خودش كرد...اخه همچين خودشو چسبونده بود به من كه مثلا فرار نكنم ...
يقمو ول كرد...
صداى مامان از تو هال اومد كه گفت: بچه ها بياييد شام...
سريع در رو باز كردم و رفتم كمك مامان....يه كم بعد عليرضا اومد تو آشپزخونه ..
عليرضا: به به , مامان چه بويى راه انداختى گشنمه ...خونه بدون تو صفايى نداشت....
چشمكى به مامان زدم اونم خوب گرفت كه چيزى نگه كه من غذا رو پختم...
(نقشه شماره 4: كنف كردن عشقم, عليرضا)
مامان : بخور مادر نوش جونت...
_: عليرضا بيا پيش من بشين عزيزم ,دلم واست تنگ شده از صبح تا حالا...
ميدونستم عصبانيه ...(ها ها ها)
اومد كنارم نشست محكم پامو لگد كرد ...
(اخ چه زورى هم داره جناب سرگرد)
با بدجنسى گفتم : عزيزم پا تو ببر كنار ...زشته جلو مامان چقدر هولى ....
ديگه حسابى كفرى شده بود...
مامان هم زيرزيركى ميخنديد..
شام رو كه خورديم عليرضا از جاش بلند شد و صورت مامان رو بوسيد و
گفت: دستت درد نكنه اين چند وقته غذا از گلوم پايين نميرفت هيچى مثل دستپخت مامانم نميشه...
مامان با لبخند گفت : دست عروس گلم درد نكنه... وقتى من اومدم همه چى حاضر بود ...حتى ميز رو هم چيده بود...
از صورت عليرضا معلوم بود كه هم شوكه شده هم كنففففف...
مامان : بجاى من بايد صورت زنت رو ببوسى ....
عليرضا خواست بره بيرون كه مامان گفت : پس چى شد..؟ مزدشو ندادى كه...
برگشت و گفت : شب مزد همه زحمات اين چند روزشو ميدم...
و بيرون رفت...
يه كم ترسيدم كه يه وقت شب نخواد ...ولى واسه اونم راه حل داشتم...با صبر و حوصله ميز شام رو جمع كردم و ظرفا رو شستم...مامان هم نشسته بود و برام از روزايى كه نبودم تعريف ميكرد...همه كارا رو كه انجام دادم با هم رفتيم تو هال..وقت خواب بود..مامان شب بخير گفت و رفت بخوابه...منم همونجا تو هال نشستم تا عليرضا بره بخوابه بعد من برم...زهى خيال باطل...نزديكم اومد و دستم رو گرفت رو با خودش برد تو اتاق...
_: خب ديگه نقش بازى تعطيل, برو بخواب من حالا خوابم نمياد...
خواستم برم بيرون كه دستام ول نكرد و محكم گرفت و صورتش رو نزديك صورتم اوورد و
گفت: خب مگه مزد نميخوايى...؟ آماده ايى؟
با يه دستش منو هل داد رو تخت و به يه حركت تى شرتش رو در اوورد و رو تخت كنارم زانو زد...
_: چه خبرته عليرضا مثل اينكه حسابى رفتى تو نقشت...مگه نگفتى نقش بازى كنيم... خب منم داشتم همين كار رو ميكردم...
: شيده , خودتى...اينكارا رو واسه چى ميكنى؟ كه دلم بسوزه چرا كارى باهات ندارم..پس ببين حالا دلم سوخته ميخوام يه مزد درست و حسابى بدمت...
_: ديونه به من دست نزن ... اگه بخوايى كارى كنى جيغ ميزنم ... مامان هم از جيغ من ميترسه.... مياد اينجا حالش بد ميشه, پس كارى نكن كه بعد پشيمون بشى....حالا هم لباستو بپوش برو اونور بخواب...
پوزخندى زد و...بدون لباس گوشه تخت خوابيد...
(گناه داره...ولى تقصير خودشه)
بازم بيخوابى به سرم زده بود..داشتم فكر ميكردم اين چند روزه نه خيلى عصبى شده بودم نه اونقدرا استرس داشتم ...و مهم تر از همه, از لرزش دستام هم خبرى نبود...اين راه حل رادين بود كه گفته بود يه كم بى خيال همه چى بشم ...به اتفاقاى خوب فكر ميكردم...حتى اگه عصبانى هم ميشدم فكرى براى برطرف كردن عصبانيتم ميكردم...اينارو از دوست سعيد كه روانشناس بود شنيده بود...منم به حرف داداشم گوش كرده بودم و ميديم كه خيلى راحت دارم زندگى ميكنم...اين چند روز رادين رو نديده بودم دلم واسش تنگ شده بود..

اونروز تا ظهر اتفاق خاصى نيوفتاد....ظهر به سمانه زنگ زدم كه برا شام بيان خونمون , اونم كه از خدا خواسته قبول كرد...روز قبلش با هم حرف زده بوديم و ازم عذرخواهى كرده بود واسه رفتارش تو بيمارستان ...حق رو به سمانه ميدادم كه براى عزيزترين كسش نگران بوده خب....
تقريبا ساعت 7 شب بود كه سمانه و امير و عليرضا با هم اومدن...به رادين هم گفته بودم بياد ولى اون شب شيفت شب بوده و تو اداره بايد ميموند...
سمانه كه وارد شد , معلوم بود كه خيلى خوشحاله...
بعد از اينكه نشستيم گفت: يه خبر دارم براتون....
همه منتظر جوابش بوديم ...كه امير گفت: مامان سمانه زود خبرت رو بده...
اول كسى متوجه حرف امير نشد ....
سمانه: من و امير داريم بچه دار ميشيم...
مامان از خوشحالى بلند شد و صورت سمانه رو غرق بوسه كرد...عليرضا هم بلند شد و به امير و سمانه تبريك گفت , به زور با بغض منم تبريك گفتم و به بهانه غذا رفتم تو آشپزخونه....
ياد حاملگى خودم افتادم كه حتى فرصت نكرده بودم به كسى خبر بدم...نميدونم داشتم به سمانه حسودى ميكردم يا نه.... ولى دلم نميخواست برم تو هال كنارشون بشينم...نقشه هامو هم كه اصلا يادم رفت...(سياوش چه به روز زندگيم اووردى ....ازت نميگذرم)
همين روزا دادگاه سياوش بود...اونم يه مشكل ديگه بود, كه بايد برا توضيح بعضى چيزا ميرفتم دادگاه....
تو فكر بودم كه با صداى مامان به خودم اومدم...
: شيده جان چيزى شده مادر...؟
_: ها....نه...اومدم ميز رو بچينم....
و خودم رو مشغول چيدن ميز كردم...كارم كه تموم شد همه رو صدا زدم برا شام...حوصله نقش بازى كردن با عليرضا هم نداشتم...حالم اساسى گرفته بود...
برا شام كنار مامان نشستم مامان گفت: شيده برو پيش عليرضا بشين....
همونطور كه سرم پايين بود گفتم : همين جا خوبه...
: بازم با هم دعوا كرديد...؟
سرم رو تكون دادم و گفتم: نه بخدا....
بخاطر اينكه حرف ديگه ايى پيش نياد بلند شدم و كنار عليرضا نشستم...
سرش رو كنار گوشم اوورد و گفت: ميدونم چته....غصه نداره كه , بيا بگو منم بچه ميخوام...حسودى نداره....
همچين نگاش كردم كه سرش رو كنار كشيد و مشغول غذا خوردن شد...
(حالا كه خودت ميخوايى باشه....)(نقشه شماره 5)
يه كم كه گذشت گفتم: امير چه حسى دارى كه بزودى بابا ميشى...؟
انتظار همچين سؤالى رو نداشت....گفت: خوشحالى و نميدونم چه جورى بگم انشاءالله كه شما هم بزودى تجربه كنيد...
قيافمو ناراحت كردم و گفتم: ..ما؟ آخه چه جورى بگم ... ما ديگه نميتونيم...
همه مخصوصا عليرضا با تعجب به من نگا كردن...
ادامه دادم: آخه اين چند وقته خيلى تلاش كرديم با اينكه خونمون جدا بوده ولى خب آقايون كه اين چيزا سرشون نميشه....
احساس كردم عليرضا داغ كرده چون تنم داغ شد....البته شايد بيشتر ناشى از نشگونى بود كه از رونم گرفته بود ....
_: خلاصه اين دكتر و اون دكتر رفتيم ...مثل اينكه عليرضا يه مشكل كوچولو پيدا كرده كه بايد عمل كنه...شايد برطرف بشه....
(من كه عاشق اون فك قفل شده و لگداى زير ميزى عليرضا شدم...)
كسى چيزى نگفت...سمانه با ناراحتى گفت: غصه نخوريد ...درست ميشه...
ديگه تا آخر شام كسى در اين مورد حرفى نزد...

همه تو هال نشسته بودند و منم يه سينى چايى ريختم و بردم رو ميز وسط گذاشتم..و خودم هم كنار سمانه نشستم...عليرضا و امير پيش هم نشسته بودند و داشتند پچ پچ ميكردن...
مامان يواشكى گفت : حالا اينا كه گفتى مادر جان, راست بود يا جزء نقشته؟
_: نقشه...
مامان نفس راحتى كشيد و گفت : خيالم رو راحت كردى..نگران شده بودم...
تلفنم زن زد و رفتم تو اتاقمون تا جواب بدم...شكوه و محمد بودن...تقريبا نيم ساعتى با دوتاشون حرف زدم محمد همه اتفاقات جالبى كه تو مطب افتاده بود رو برام تعريف ميكرد ...
به شكوه گفتم : اين محمد بزرگ بشه تو رشته خبررسانى و خبرنگارى موفق ميشه ...با خنده و شوخى با هم خداحافظى كرديم و برگشتم تو هال ...كه ديدم سمانه و امير ميخوان برن خونشون..مامان هم نبودش...
به سمانه گفتم: داريد ميريد؟ پس مامان كجاست...؟
يه مرتبه مامان لباس بيرون پوشيده اومد از اتاقش....
_: ا...مامان كجا ...؟
: فردا وقت دكتر دارم ...عليرضا فرصت نداره ... با سمانه و امير ميريم ... يه چند وقت هم, خونه سمانه هستم ...سمانه هم مرخصى داره...
لبخند مسخره ايى رو لب عليرضا بود...خداحافظى كردن و رفتن...
ميدونستم نقشه عليرضا هست..
عليرضا نزديكم اومد ودستم رو گرفت و برد تو اتاق..سرش رو نزديك گوشم اوورد و گفت : مامان نيست..هر چقدر دلت ميخواد جيغ بزن...ميخوام ثابت كنم كه مشكل ندارم...
ترسيده بودم... اصلا آمادگيش رو نداشتم...
_: ببين خب من شوخى كردم ...چرا جدى گرفتى..برو كنار خفه شدم...
: يه كم خفه بشى برات خوبه..مگه فرصت نميخواستى؟ فرصتت اينجوريه...مشكلى دارى...؟
_: ميدونم يه كم بچه بازى در آووردم ولى ....
: يه كم ..؟
_: عليرضا اذيتم نكن... امشب آمادگيشو ندارم...
: متاسفم يا الان يا ديگه هيچوقت...
_: چرا همش زور ميگى...مگه دوستم ندارى؟رضايت من واست مهم نيست..؟
: زور نميگم ...دوست دارم ...عاشقتم... حالا هم ميخوام ثابت كنم...پس اينقدر دست و پا نزن...
تلفنش زنگ زد...تلفن كه نه ..پيجرش كه موقع اضطرارى زنگ ميخورد...بالا سرمون بود..
نگاهى به شمارش كرد و با موبايلش تماس گرفت...
همونطور كه گوش ميداد با عصبانيت مشت به تخت ميزد...حرفش كه تموم شد تلفن رو گوشه تخت پرت كرد و گفت : بلند شو لباست رو بپوش...
قيافش وحشتناك شده بود...خيلى ترسيدم...
يه مرتبه داد زد : مگه با تو نيستم لباستو بپوش...
_: چيزى شده...؟
: آره...سياوش امروز دادگاه داشته... تو راه برگشت به زندان , فراريش ميدن...
دنيا رو سرم خراب شد...ناخودآگاه ياد روزاى تلخى كه باهاش داشتم افتادم..ايندفعه تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن...ميترسيدم بياد سراغم..مطمئن بودم, مياد...
عليرضا محكم بغلم كرد و گفت : ...نترس چرا اينهمه ميلرزى... نميذارم بياد اذيتت كنه...يخ كردى ...تنهات نميذارم...شيده...
زنگ زد به اداره و خواست كه چند نفر رو بفرستن نزديكاى خونه مراقب باشن..
خدا رو شكر كردم كه مامان نيستش و گرنه حالش بد ميشد...
_: عليرضا ميترسم ....سياوش , خيلى وحشيه ...خيلى بيرحمه...
: ميدونم عزيزم...كارى نميتونه بكنه... گيرش ميندازن بچه ها...
با صداى شكسته شدن در هال جيغ خفه ايى كشيدم ... عليرضا يواش گفت : نترس خانمم ...نترس....
از بس گريه كرده بودم صدام در نميومد..تو حياط صدا ميومد ميدونستم كه خبرايى هست...سريع منو از رو تخت بلند كرد و در كمد رو باز كرد و يه كم لباسو رو جابجا كرد بعد منو گذاشت تو كمد..سرم رو با دستش بلند كرد و گفت: هر اتفاقى كه بيوفته از اين جا بيرون نيا ... بچه ها تو راهن...متوجه شدى..؟ از جات تكون نخور...خواهش ميكنم حرفم رو گوش كن هر صدايى شنيدى همونجا بمون...من خودن ميام سراغت...رادين هم داره مياد...
در كمد رو ميخواست ببنده و بره كه دستش رو گرفتم
_: عليرضا ...دوست دارم ...مواظب خودت باش...
: منم دوست دارم...كبوتر...
در كمد رو بست...و رفت...دستامو بغل كرده بودم..دندونام از شدت ترس به هم ميخورد...از بيرون صداهاى گنگى ميشنيدم...دعا دعا ميكردم كه اتفاق بدى واسه عليرضا نيوفته..حالا كه اوضاع داشت خوب ميشد اين سياوش نحس پيداش شد...
(خدايا بلايى سر عليرضا نياد... هر كار بگه , انجام ميدم.. هر چى بگه, ميگم چشم ....يا خدا دختر خوبى ميشم... يا خدا كمكمون كن...يا خدا همه نقشه هام رو نقش برآب ميكنم ...فقط عليرضا سالم برگرده پيشم....)
يه كم كه گذشت ديدم خبرى نشد...يه كم لاى در كمد رو باز كردم...چيزى معلوم نبود...
ميخواستم برم بيرون سركى بكشم كه با صداى باز شدن در , سر جام پشت لباسايى كه آويزون بود تو كمد نشستم....دعا كردم عليرضا باشه...صداى شكستن اومد...صداش خيلى بلند بود دستم رو جلو دهنم گرفته بودم كه يه وقت جيغ نكشم ....حتما آينه ميز توالت بوده كه شكسته...يه مرتبه در كمد باز شد.... خودمو بيشتر به لباسا چسبوندم...خوشبختانه كسى كه تو اتاق اومده بود به لباسا دست نزد و در كمد رو بست رو رفت...نفس حبس شدمو بيرون فرستادم...صداى بم مردى از تو اتاق بلند شد
مرد: اينجا هم كسى نيست..
صداى پاشو شنيدم كه بيرون رفت ولى مطمئن بودم كه در اتاق رو نبسته...
از بيرون صداى زد و خورد ميومد ...صداها واضح نبود ولى ميتونستم حدس بزنم كه صداى عليرضا هم مياد...
(خدايا بلايى سرش نيارن..)
يه مرتبه با شنيدن صداى سياوش نزديك بود بيهوش بشم قلبم داشت از سينه بيرون ميزد..
: شيده....شيده...
تقريبا فرياد ميزد...
: كجايى ...؟ اگه ميخوايى اين بچه پليس رو نكشم , بيا...ميدونم تو خونه ايى...بيا و گرنه ميكشمش...منو كه خوب ميشناسى...
(خدايا اگه ميخوايى امتحانم كنى , چرا اينطورى؟ ...خدايا عليرضام رو ميخوام..)
باز صداى سياوش اومد...
: شيده بيا...اگه خودم پيدات كنم , هيچكدومتون رو زنده نميذارم..با زبون خوش بيا بيرون...
يه مرتبه صداى آخ عليرضا بلند شد...حتما دارن ميزننش...عليرضا خيلى قوى بود..حتما از حدش بيشتره...
با صداى آخ بعدى عليرضا طاقتم تموم شد...نميخواستم بخاطر من اذيت بشه...ياد حرف عليرضا افتادم كه گفته بود... سياوش از كوچيكى ازت عقده داره به من ربطى نداره...
درست ميگفت مشكلات من به اون ربطى نداشت , نميخواستم حتى يه تار مو از سرش كم بشه...
عليرضا خيلى دوست دارم اين دفتر رو ميذارم همين جا شايد پيداش كنى و بخونيش... ميدونم سياوش زنده نميذارتم...بدون كه خيلى دوست دارم اگه بعضى وقتا باهات لج كردم و يا برات نقشه كشيدم همش نشونه عشقم بوده...باور كن از خودم بيشتر دوست دارم ...ميخواستم مادر بچه هات باشم...با هم بزرگشون كنيم و از زندگى لذت ببريم..ميدونم ديگه فرصتى نداريم...سياوش رو خوب ميشناسم...خيلى بيرحمه...ولى مهم نيست مهم اينه كه بخاطر تو ميخوام از تو كمد بيام بيرون..طاقت زجر كشيدنت رو ندارم...عاشقتم جناب سرگرد...
(دفتر جون تو هم همين جا بشين تا يكى بياد پيدات كنه...قربانت شيده , معروف به كبوتر...)
براى شيده...عزيزتر از جونم...
ديوونه... ديوونه ...شيده , مگه نگفتم هر چى شد بيرون نيا.. چرا حرف گوش نكردى...آخه من چى بگم به تو .. چرا از تو كمد اومدى بيرون...؟

وقتى غافلگير شدم...و ديدم كه سياوش با چند تا از همدستاش دنبالت ميگردن به قول خودت قلبم داشت از تو سينم بيرون ميومد...
پيدات كه نكردن نفس راحتى كشيدم....نميدونم با چى زدن تو سرم ...سعى ميكردم صدام درنياد كه تو هم فداكاريت گل نكنه و نيايى بيرون...يه لحظه ناخودآگاه آخم بلند شد...از من بعيد بود ولى تقصيرى نداشتم...سياوش هم كه همش تهديدت ميكرد..يه كم كه گذشت داشتن نااميد ميشدن كه يه مرتبه تو رو جلو در اتاق ديدم...
گفتمت : لعنتى چرا بيرون اومدى ...؟
اونقدر سريع دويدى و سر و بغلم كردى كه خودم هم باورم نشد...فقط لحظه هاى آخر صداتو ميشنيدم كه با گريه ميگفتى دوست دارم...
بخاطر ضربه هايى كه تو سرم زده بودن بيهوش شدم...وقتى به هوش اومدم تو بيمارستان بودم... فقط و فقط اسم تو رو به زبون ميوردم...كسى نميتونست جلو داد و فريادامو بگيره ... نميخواستم تو بيمارستان بمونم...
رادين دلداريم ميداد...ميگفت كه تو همه مرزا عكساتو پخش كردن همه جا دارن دنبالت ميگردن...ولى با اين حرفا من راضى نشدم و با مسئوليت خودم از بيمارستان مرخص شدم...چند جاى سرم شكسته و پر از بخيه هست ولى اصلا برام مهم نيست ..
سرهنگ ارجمند مسؤل پروندت شده.. منم كه حال و روز درست حسابى ندارم...تو اداره پرم به پر همه گير ميكنه...كبوتر نميدونى كه بى تو دارم چى ميكشم...
مامان از وقتى موضوع رو فهميده حالش بد شده ...سمانه هم كه خودش احتياج به پرستار داره...به زور فرستادمشون گرگان خونه خالم...
شكوه بيچاره رو هم كلى اذيتش كردم اونم كلى اشك ريخت... كه صداى عماد در اومد...محمد هم از دستم ناراحته و همش ميگه كبوتر كجا پرواز كرده...از شكوه خواستم تا خوب فكر كنه همه حرفايى كه سياوش ميزده همه خونه هايى كه داشته..مسافرتهايى كه ميرفته ... همه رو تا حالا چند بار برام تعريف كرده ولى بازم دست بردار نيستم...نميخوام مثل اون دفعه بشه ...ميخوام هر جور شده نجاتت بدم..هر جا كه به گفته شكوه احتمال پيدا شدن سياوش رو ميداديم گشتيم ولى خبرى نيست...
تنها همدمم اين دفتر هست كه از خودم دورش نميكنم...با اجازت نوشته هاتو به رادين هم دادم كه بخونه يعنى اون اول پيداش كرد و داد به من...ازم اجازه گرفت ...ميدونم كه خيلى داداشت رو دوست دارى بخاطر همين گذاشتم بخونه...
نميدونستم كه خاطراتت رو مينويسى ولى اين چند شب صداى خش خش كاغذ رو ميشنيدم پس شيده خانم تو تاريكى داشته مينوشته...
ميخوام يه اعترافى بكنم و اون اينه كه همه نقشه هاتو ميدونستم...يعنى وقتى چشات برق ميزد ميدونستم كه يه نقشه ايى دارى...خيلى سختم بود كه اينقدر خودم رو عصبانى نشون بدم و اخمو , ولى ميخواستم ببينم تا كجا پيش ميرى...برام لذت بخش بود كه ميبوسيديم ولى ميگفتى دارى نقش بازى ميكنى...
شب آخر هم وقتى رفتى جواب تلفنت رو بدى مامان همه نقشه هاتو برامون تعريف كرد ... يه وقت عصبانى نشى ها.. آخه عقل كل, تو هنوز مامان رو نشناختى كه نقشه هاتو واسش تعريف كردى.. مامان طاقت پنهون كارى رو اصلا نداره...حتى از بوسه هات هم براش گفته بودى كه از ته قلبت هست و دلت ميخواد همش بوسم كنى, ولى جلو من ميگفتى فقط واسه خاطر مامان دارم نقش بازى ميكنم...
تو بيمارستان رو يادته كه مامان دستمون رو دست هم گذاشت و يا سمانه كه اون حرفا بهت زد؟
اينا هم همش نقشه من و اون داداشت بود...پس فكر نكن خودت فقط بلدى نقشه بكشى و اجرا كنى ... من هم بلدم...
فقط يه چيزى عذابم ميده و اونم دوبارى كه روت دست بلند كردم...
اولين بار تو اداره بود كه با اون رفيعى نامرد اومدى.. قيافت ديدنى بود وقتى منو ديدى ... چند بار پلك زدى...خيلى ناراحت شده بودى همينطور داشتى چرت و پرت ميگفتى ...وقتى گفتى حرومزاده بى اختيار شدم و زدم تو دهنت...آخه بابام رو خيلى دوست داشتم...موقعى كه شهيد شد منم تو اون عمليات بودم...يه لحظه بى احتياطى كردم و از جايى كه بودم اومدم بيرون و تو تيررس قاچاقچيا , بابام خودش رو سپربلاى من كرد...
دومين بار هم كه جلو اون باغ لعنتى بود...سرخود بلند شده بودى اومده بودى اونجا ..وقتى هم بهت گفتم جلو نرو, گوش نكردى...اونروز بدترين روزم بود كه جلو همه زدمت, ولى نميخواستم برا يه لحظه هم كه شده به سياوش نزديك بشى, ولى مثل اينكه دنيا بازى ديگه ايى داره...
منم دلم ميخواد كه از تو بچه دار بشم...چشماى به اشك نشستت رو اون شب كه سمانه خبر حاملگيش رو داد از يادم نميره..دلم آتيش گرفت...وقتى رفتى تو آشپزخونه, مامان رو دنبالت فرستادم تا نذاره غصه بخورى ....وقتى سر ميز شام اون حرفا رو زدى كلى خودم رو كنترل كردم تا نخندم ...خوب پشت سر هم دروغ جور ميگردى و ميگفتى ...فكر ميكردى ميخوايى حرصم بدى ولى ديدى كه خوب رودست خوردى ....من ميخواستم به خواسته دوتاييمون عمل كنم كه اون سياوش نذاشت...هنوز دير نشده ................تو فقط پيدا بشو.
امروز 2 روز هست كه تو يكى از جاده هاى فرعى تبريز كه به يه روستا منتهى ميشد, يه جسد نيمه جون پيدا كردن...
از صورتت قشنگت چيزى معلوم نبود... نميدونى كه به چه حالى با امير و رادين اومديم تا تبريز...
اول كه نشناختمت ولى وقتى صورتت رو كه غرق خون بود تميز كردن ...تازه فهميدم كه خودتى...
از صورتت چيزى باقى نمونده...ابروهات شكسته..لبت پاره شده...چشمات هم .....نميتونم ديگه ادامه بدم...
فقط كافيه اون نامرد رو گير بيارم...
مامانت يا همون خالت با رويا هم اومدن تبريز ...2روزه كه بيهوشى ...
يكى از محليا پيدات ميكنه و خبر ميده...همه دارن برات دعا ميكنن كه به هوش بيايى.. از نظر جسمى مشكلى ندارى و دكترا ميگن از نظر پزشكى كارى از دستشون برنمياد...شيده...دارم ديوونه ميشم...
تو اداره هم بهم مرخصى اجبارى دادن...تحملم تموم شده از پشت در اتاقت تكون نميخورم...رادين هم همش نصيحت ميكنه كه از من اينكارا بعيده...خودم هم فكر نميكردم كه يه روز بخاطر عشقت اينطورى به سرم بزنه...بازم اينا برام مهم نيست ..مهم تو هستى...
از مرز تركيه با امير و رادين تماس گرفتن چند مورد مشكوك ديدن..اونا هم رفتن شايد بتونن اون لعنتى رو دستگير كنن..فقط بايد دعا كنه كه همونجا كشته بشه وگرنه من زندش نميذارم برام هم ديگه هيچى مهم نيست...
از صبح كه رادين و امير رفتن تا الان كه نصفه شبه خبرى ازشون نييييست .. هر چى تماس هم ميگيرم جواب نميدن...واسه اونا هم نگران هستم....
شيده .... شيده .... عشقم ..... وقتى پرستار اومد و منو كه رفته بودم نمازخونه رو صدا زد و گفت كه بهوش اومدى ...نميدونى چه جورى خودم رو بهت رسوندم...تو اتاقت پر از دكتر و پرستار شده بود منم رو كه راه نميدادن ...مامانت...ببخشيد خالت و رويا هم رفته بودن هتل استراحت كنن تا صبح بيان..
داشتم ديونه ميشدم...يه كم گذشت اتاقت خلوت شد ميخواستم بپرم داخل كه پرستارى كه بيرون ميومد گفت: خوابه بيدارش نكن...
گفتم: چرا خوابيده؟
پرستار: سردرد داشت ... با مسكن خوابونديمش...صحبتى نكنيد تا راحتتر بخوابه...تا صبح تحمل كنيد...
سرم رو به علامت باشه تكون دادم و اومدم تو ....صورتت رو باندپيچى كردن تا يه وقت خودت رو نبينى...دستات رو نوازش كردم و بوسيدم.. و همونجا رو صندلى كنارت نشستم....
با آه و نالت از خواب بيدار شدم...داشتى درد ميكشيدى و جيغ ميزدى...نزديكت اومدم..
:شيده فدات شم... تحمل كن ... الان پرستار مياد....
در باز شد و پرستار به همراه رويا وارد اتاقت شدن...نتونستن آرومت كنن و با آرامبخش خوابوندنت...
رويا: عليرضا برو يه كم استراحت كن...چشمات باز نميشن ... من اينجا هستم تا 3 يا4 ساعت ديگه بيدار نميشه...تا بيدار شد, صدات ميزنم...
به زور راضى شدم و رفتم تو نمازخونه بيمارستان همونجا دراز كشيدم...و خواب رفتم....

الان 2 روزه كه به هوش اومدى دردات كمتر شده ولى همش جيغ ميزنى...و درد دارى...حرفى ازت نشنيدم... نميدونم خودت حرف نميزنى... يا مشكلى هست ...دكتر اميدوارى داده كه شايد بخاطر شكى هست كه برات اتفاق افتاده....
اين 2روزه دستت از دستم بيرون نيومده...نميخوام يه لحظه تنهات بذارم...حتى موقعى كه دكتر برا معاينه يا پرستارا واسه عوض كردن باند صورتت ميان هم از جام تكون نميخورم..اونا هم كلى غرغر ميكنن ... ولى اصلا برام مهم نيست...
از بس برات اين 2روزه حرف زدم و عكس العملى نشون ندادى دهنم خشك شده ...همش به يه جا خيره شدى ...البته چشمات خيلى ورم داره از اون چشم آهويى فقط يه خط باقى مونده....تو دستات و بدنت هم يه كم كوفتگى و زخم خورگى هست ولى زياد عميق نيست...سياوش وقتى ميخواست از مرز تركيه خارج بشه دستگير شده..البته تو درگيرى زخمى شده...به تهران منتقلش كردن...فقط منتظرم خوب بشى و برم سراغ اون ديوونه...
رادين هم هر چى جوك بلد بود تعريف كرد , تا يه كم عكس العمل نشون بدى و حرفى بزنى ولى خبرى نشد...ميخوام دفترت رو برات بيارم ...امانتيت رو بايد بهت پس بدم...شايد خواستى بخونى و يا چيزى توش بنويسى...
شيده ... دوستت دارم ... بخاطر مواقعى كه اذيتت كردم و دلت رو شكوندم معذرت ميخوام...
قربانت ....سرگرد هميشه عاشق...
واى واى عليرضا گند زدى به دفترم....مگه خودكار قحط اومده بوده, كه با قرمز و يه جايش هم با سبز نوشتى...عجب دستخط خرچنگ قورباغه ايى هم دارى...چرا يه خط نوشتى, 10 تا خط , خط زدى...؟ لازم شد بازم برات نقشه بكشم...
خب چون به عليرضا و اون دكتره قول دادم كه همه اتفاقات رو بنويسم دارم به قولم عمل ميكنم وگرنه دوست ندارم بازم ياد اون روزا و اون كابوسا بيوفتم...
تا اونجايى نوشتم كه با دفترم خداحافظى كردم و رفتم بيرون اتاق...سياوش پشتش به در اتاق بود و با يه چوب كلفت مثل چماق ميزد تو سر و كمر عليرضا ... دلم آتيش گرفت ...نميدونم به چه حالى دويدم و سر عليرضا رو بغل كردم و بوسيدمش ...
عليرضا گفت: لعنتى چرا بيرون اومدى ...؟
سياوش تا منو ديد دستمو محكم كشيد و با خودش بيرون برد ...منم همش داد ميزدم و ميگفتم: عليرضا دوست دارم...
اون مرده رو كه تو خونه بود, نديدم...تا نزديك ماشين منو كشوند و برد... پرتم كرد تو ماشين.. دونفر ديگه هم تو ماشين بودند...اون يكى هم كه تو خونه بود اومد سوار شد و راه افتادن...از ترس , زبونم بنداومده بود...
سياوش هم نزديك گوشم گفت: بهتره جيك نزنى ...
مردى كه آخر سوار شده بود يه روسرى تو دستش بود بطرفم دراز كرد...روسرى خودم بود كه هميشه به دستگيره در اتاق خوابمون مثل پاپيون ميبستم...بدون حرفى از دستش گرفتم و سرم كردم...
ماشين با سرعت زيادى حركت ميكرد...من صندلى عقب نشسته بودم سياوش و يه نفر ديگه دو طرفم نشسته بودن..
يه كم كه تو خيابونا گشتن...سياوش ماشين رو عوض كرد و منو خودش تو يه ماشين از بقيه جدا شديم...حالم خيلى بد بود هم استرس داشتم و هم نگران حال عليرضا بودم ...هنوز دستام پر از خون عليرضا بود...سرش بد جور خونى بود...دعا دعا ميكردم كه زودتر رادين برسه خونه و عليرضا رو ببره بيمارستان...
از شهر كه بيرون اومديم با سرعت زيادى سياوش رانندگى ميكرد ... ترسيده بودم ولى نميخواستم باهاش حرف بزنم...نيمه هاى شب بود كه كنار يه مهمان سرا نگه داشت ....
شب رو در مهمان سرا گذرونديم ...نميدونم شام چى گرفته بود ...ولى نه نگاش كردم و نه لب به غذا زدم...اونم اصرارى نكرد...موقع خواب هم يه بالشت و پتو برداشت و رو زمين خوابيد, منم رو تخت فنرى كه تو اتاق بود دراز كشيدم...
چراغا رو كه خاموش كرد...از ترس داشتم كم كم پس ميوفتادم...كه خودش شروع به حرف زدن كرد....
سياوش: شب آخرى وقتى پيشم خوابيدى و شروع كردى به بوسيدنم گفتم شيده بالاخره رامم شد..نميدونستم همش نقشه هست...ولى با همون هم راضى شدم...ميدونم كه ازم متنفرى ...زندگيت رو خراب كردم..همش رو ميدونم...ولى دست خودم نبود از كوچيكى وقتى ميديدمت كه چطورى منو جلو همه خوار ميكنى و باهام راه نميومدى ازت متنفر شدم ...هميشه واسه اذيت كردنت نقشه ميكشيدم ..تو هم كه بدتر از اون تلافى ميكردى...ولى ديگه خسته شدم..تو زندان خيلى عذاب كشيدم..و اصلا هم از كارايى كه كردم پشيمون نيستم..همش حقت بود...بدون كه هميشه ازت متنفرم .. هيچوقت هم ازت نميخوام كه ببخشيم...تو اين چند روز به پروپاى من نپيچ , تا مداركم رو از يكى كه قولم داده بگيرم و از ايران برم بيرون, تو هم به شوهرت ميرسى....ولى واى به حالت كه بخوايى زيرآبمو بزنى و منو دور بزنى...اون موقع ديگه رحم ندارم..خودت كه منو مبشناسى...پس اين چند روزه به ميل من زندگى كن...
ديگه چيزى نگفت ...منم جوابى ندادم...ميدونستم كه لجبازى با سياوش اونم تو موقعيتى كه داشتم بازى با دمه شير هست...سعى كردم به چيزى فكر نكنم و بخوابم...

تا وقتى كه به نزديكيهاى تبريز رسيديم حرفى با هم نزديم...نگران عليرضا بودم..ميخواستم هر طور شده ازش خبرى بگيرم...چند بار سياوش و موبايلش رو زير نظر گرفتم ولى موفق به برداشتنش نشدم..ميخواست به عليرضا اس بزنم ...چند بار براى دستشويى و غذا خوردن ايستاديم ولى موقعيتى بدستم نرسيد تا بتونم تماس بگيرم...نزديكياى تبريز يه دهى بود كه سياوش اونجا با واسطش قرار گذاشته بود تا مدارك جعليش رو بگيره...
سر قرار كه رسيديم جوونى رو ديدم كه به ماشينش تكيه داده و منتظره...سياوش ايستاد و براش بوق زد...پنجره رو پايين كشيد و با مرده دست داد به سنش ميخورد كه 25 يا 26 داشته باشه صورتى كشيده و سبزه داشت .....نگاهاى خوبى به من نداشت , با سياوش حرف ميزد ولى تمامى حواسش پيش من بود...
سياوش پاكت مدارك رو ازش گرفت و نگاهى به مدارك انداخت تشكر كرد و داشبورد رو باز كرد و چند بسته پول در اوورد و به مرده كه فهميدم اسمش مهران هست داد...مهران بسته رو باز كرد و با اخم گفت: اين كه از قرارمون خيلى كمتره...
سياوش : تو تلفن هم گفتم بيشتر از اين ندارم...
مهران: پس متأسفم نميتونم كمكى بهت بكنم....
و شروع كردن با هم چونه زدن .... كار داشت به دعوا ميكشيد كه
مهران گفت : البته يه راه حل ديگه هم دارم ...
سياوش كه خوشحال شده بود گفت: هرچى باشه, قبول....
مهران: اين دختره رو كه نميخوايى با خودت ببرى , بدش به من...
سياوش نگاهى به من انداخت ...با التماس نگاش كردم لبخند شيطنتى زد و گفت: باشه اينو از اول ميگفتى ....
بعد رو كرد به منو گفت : پياده شو...
_: سياوش التماست ميكنم ...خودت گفتى هر وقت خواستى برى , ولم ميكنى....
: خب منم الان دارم ولت ميكنم...
_: خواهش ميكنم ...
نذاشت بقيه حرفمو بزنم در ماشين رو باز كرد و به زور پيادم كرد..مدارك رو برداشت و با سرعت ازم دور شد...مهران هم بازومو گرفته بود..ميخواست منو به زور به طرف ماشينش ببره ...با گريه و التماس ازش خواهش كردم كه بذاره برم...
_: تو رو خدا بذار برم , مگه پول نميخوايى , خب ميگم , برات بيارن ..تو رو خدا.... من شوهر دارم..
: اگه شوهر داشتى و آدم درستى بودى تو ماشين يه مرد غريبه چكار ميكردى ....؟
_: منو به زور با خودش اوورده ...
همينطور كه منو رو زمين ميكشوند تا بتونه سوارم كنه...دستم رو رو زمين ميكشيدم شايد چيزى پيدا كنم كه دستم به سنگى خورد و همونو برداشتم و به كمرش كوبوندم...آخى گفت و دستم رو ول كرد...از موقعيت استفاده كردم يه ضربه ديگه به كمرش زدم...ميتونستم فرار كنم, چون رو زمين خم شده بود ولى طمع كردم و خواستم يكى هم تو سرش بزنم كه دستش رو بالا اوورد و سنگ رو ازم گرفت...تا ميتونست تو صورتم ضربه زد...
چشمام رو كه باز كردم فقط درد بود و درد...چند بار بيدار شدم و همش ناله ميكردم و جيغ ميزدم و دكترا هم به ناچار برام مسكن ميزدند ...صداى عليرضا همش تو گوشم بود كه ميگفت : تحمل كن من كنارت هستم...
چند روز گذشت و دردام بهتر شده بود ولى از نظر روحى داغون بودم...همش اتفاقاى اين چند مدت جلو چشمم ميومد و حالم رو بد ميكرد ...نميتونستم تحمل كنم...جيغ ميزدم...
صورتم باندپيچى بود...هر روز بانداژ رو عوض ميكردن...يه بار صورتم رو تو شيشه عينك پرستارى كه داشت بانداژ رو عوض ميكرد ديدم از ترس جيغ ميزدم...عذاب روحى يه طرف صورت زشت و داغونم هم يه طرف ديگه .....انرژيم رو گرفته بود....پرستارا ميگفتن يه كم تحمل كنم صورتم مثل اول ميشه...البته كنار ابروم بخيه خورده بود....
عليرضا هم كه همش كنارم بود و يه لحظه تنهام نميذاشت..اونم هنوز سرش پر از بخيه بود.... موهاشو كوتاه كرده بود...قيافش رو اينطورى بيشتر دوست داشتم ....
رادين هم كه جوك تعريف ميكرد و من عكس العملى نشون نميدادم ...باهام قهر كرده بود و وقتى ميومد پيشم, حرف نميزد....
عليرضا ميگفت: ببينم كدومتون از رو ميريد و حرف ميزنيد...
يه كم كه حال جسميم بهتر شد از تبريز منتقل شدم به تهران..اونجا چون شهر خودمون بود راحتتر بودم...ولى بازم حرف نميزدم و همش كابوس ميديدم كه سياوش برگشته و يا مهران داره اذيتم ميكنه...
وقتى از بيمارستان مرخص شدم خاله و رادين منو به زور بردن خونه خودشون.... عليرضا هم تو رودربايستى قبول كرد... و تو اتاق قبلى رويا مستقر شديم...
منم كه عكس العملى نشون ندادم....مامان هم خونه سمانه رفته بود...
تو اون مدت خاله خيلى به من رسيدگى ميكرد...و از هيچ محبتى دريغ نداشت...با خودم فكر ميكردم وقتى حالم بهتر شد شايد بعضى وقتا مامان صداش كنم....
هفته ايى يه بار هم يكى از دوستاى سعيد كه روانشناس بود ميومد و باهام حرف ميزد...
6ماه گذشت تا كم كم كابوسام تموم شد و تقريبا به وضع عاديم برگشتم...ولى همچنان روزه سكوتم رو نشكونده بودم...خودم هم ديگه از اون وضع خسته شده بودم...ولى هر بار كه ميخواستم حرف بزنم ياد سياوش و مهران ميوفتادم...و زبونم قفل ميشد....
***
صبح زود بود كه تلفن عليرضا زنگ خورد ...هنوز خواب بود و بيدار نشده بود..گوشى رو برداشتم و جواب دادم امير بود,
: الو عليرضا...تبريك ميگم , من بابا شدم , تو هم , دايى شدى...
از خوشحالى جيغى كشيدم و گفتم: امير راست ميگى ...؟ دختره يا پسر....؟
امير خيلى تعجب كرده بود و از اون ور صداى فريادش رو ميشنيدم كه داشت ميگفت: شيده داره حرف ميزنه...و همين طور تكرار ميكرد...
نگام كه به عليرضا افتاد ديدم داره با تعجب نگام ميكنه و اشك ميريزه...طاقت نيووردمو بغلش كردم و چشماى جادوييش رو بوسيدم....
_: عليرضا ببين دوباره ميتونم حرف بزنم...گريه نكن...
: گريه خوشحاليه...
***

: شيده , شيده, كجايى؟
_: بله اينجا هستم, دارم تو دفترم مينويسم....
: بيا عزيزم , ببين اين سها بو ميده...
_: ها ..ها ..ها ... خب عزيزم حلال زاده به داييش ميره...
: اذيت نكن , من تميزش نميكنما ..خودت به سمانه قول دادى , خودت هم بايد رو قولت باشى و مراقبتش كنى تا از سركار برگرده....
_: باشه اومدم...
برم ببينم اين جناب سرگرد چى ميگه.....
(خدايا شكرت كه عشق من و عليرضا رو برامون , برنامه ريزى كردى و كمكمون ميكنى تا هميشه اين برنامه تو قلبمون ابدى باشه....و از بين نره...)
(پايان)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 23:57  توسط بهاره  |