X
تبلیغات
رمانکده - رمان عشق برنامه ریزی شده

رمانکده

رمان عشق برنامه ریزی شده

داشتم آماده خواب ميشدم كه صداى اس بلند شد دعا كردم از طرف عليرضا باشه
خودش بود نوشته بود: همه چى خوبه؟ نميترسى كه؟ شب خوش صبح ميام دنبالت.
واسش نوشتم : دارم ميخوابم نميترسم صبح ميبينمت
دوست داشتم بيشتر براش بنويسم ولى براى روز اول بهتر بود كه از كم شروع كنم خدايا يعنى ميشه من و عليرضا؟
با اين فكر خوابيدم
صبح زودتر از هميشه از خواب بيدار شدم سريع آماده شدم عليرضا اس داد كه منتظر هست . فورى بيرون رفتم دم در خونشون تو ماشين بود تا خواستم سوار بشم فريده جون هم از در بيرون اومد باهاش سلام و احوالپرسى كردم با لبخندى نگام كرد و گفت: وقتى ديشب عليرضا گفت قرار گذاشتيد كه يه كم بيشتر با هم آشنا بشيد خيلى خوشحال شدم تا حالا كه هر چى من و سمانه باش حرف ميزديم ميگفت زوده نميخوام ازدواج كنم ولى از روزى كه شما رو ديده خودش حرفش رو پيش كشيده .انشاءالله كه هر چه زودتر خبراى خوب بشنوم.
گيج بودم نميدونستم چى جواب فريده جون رو بدم كه عليرضا به كمكم اومد و گفت : شيده دير شد بقيشو بذار وقتى برگشتيم
با فريده جون خداحافظى كردم و سوار شديم كه عليرضا گفت : خوبى ؟ بابات كه چيزى نگفت در مورد من؟
_: بابام رو هنوز نديدم اخه وقتى با دوستاش هست نزديكاى صبح مياد خونه تا ظهر هم خوابه عصر ميره شركت ديگه شب ميبينمش .
: ديشب در موردت با مامان صحبت كردم كلى ذوق كرد آخه هميشه وقتى باهام در مورد تشكيل خانواده صحبت ميكرد حرف رو عوض ميكردم ولى نميدونم يه مرتبه چى شد كه تو رو تو آموزشگاه ديدم دلم لرزيد و وقتى هم كه فهميدم همسايمون هستى از خوشحالى نميدونستم چكار كنم ديشب هم خودم به سمانه گفتم كه با امير بياد تا با هم صحبت كنيم اونم تا ميتونست اذيت كرد
سرم رو از خجالت پايين گرفته بودم كه عليرضا گفت : دنبال چيزى ميگردى؟
_: نه
: پس چرا پايين رو نگاه ميكنى؟
_: همينطورى آخه راستش اولين بار كه با يه پسر در اين مورد حرف ميزنم و ارتباط دارم
: نظرت در مورد من چيه؟ از ديشب تا حالا به چيا فكر كردى؟
_: زياد عجله نكن امشب با بابا صحبت ميكنم خدا به دادم برسه
: چرا؟ دعوات ميكنه؟
_: در مورد من خيلى حساسه تا اونجايى كه باورت نميشه تا حالا يكى از دوستاى بابا رو نديدم با اينكه ماهى يك بار خونمون ميان ولى تا ميان بايد تو اتاقم بمونم و در رو از داخل قفل كنم و گرنه تنبيه ميشم
: چه خبره مگه؟
_: عليرضا هنوزم سر حرفم هستم مثل بازجوها هستى همش سؤال ميپرسى
با اين حرفم جا خورد و تا سر كوچه آموزشگاه حرفى نزد وقتى ميخواستم پياده بشم گفتم : ببخشيد از حرفم ناراحت نشو همينطوى گفتم منظور بدى نداشتم
لبخندى زد و گفت : نه من زياده روى كردم براى بر گشتن همينجا باش ميام دنبالت
: باشه
اونروز اصلا حوصله درس و كلاس رو نداشتم تا كلاس تمام شد يه سال برام گذشت
سر كوچه منتظر عليرضا بودم كه كه پژو آلبالويى كنارم ترمز زد
_: خوشگله كى بوده كه تو رو قال گذاشته
سرم رو بر گردوندم و موبايلم رو در آوردم و واسه عليرضا اس دادم : كجايى؟ من منتظرت هستم
: دارم ميام عزيزم
واى عزيزم ! خيلى خوبى خدا
راننده پژو هنوز داشت چرت پرت ميگفت: د بيا ديگه با من بيشتر خوش ميگذره
با صداى ترمز سرم رو بلند كردم عليرضا رو ديدم كخ با خشم به من نگاه ميكرد
سريع سوار شدم و با سرعت از اونجا حركت كرد
: مزاحمت شده بود؟ چى ميگفت؟
_: چرت و پرت ميگفت واسم اهميت نداره كه چى ميگفت
: آهان خوبه , كلاست چطور بود؟
_: خوب بود ولى امروز زياد حوصله نداشتم
: داشتى به من فكر ميكردى؟
جواب ندادم در همين موقع تلفنم زنگ خورد بابا بود
_: واى عليرضا بابام هست
: چيزى نيست عزيزم هر چى پرسيد راستش رو بش بگو
دكمه جواب رو فشار دادم
_: الو بابا سلام خوبى؟
: سلام كجايى؟
_: دارم از كلاس ميام خونه
: با كى هستى؟
_: حالا ميام خونه ...
: پس سياوش راست ميگفت
_: بابا اون همه حرفاش مزخرفه..
: ساكت شو زود بيا خونه اون مرديكه رو هم با خودت بيار
_: ولى بابا ..
: ساكت شو زود بيا
با ناراحتى تماس رو قطع كردم
عليرضا نگام كرد و چشمكى زد و گفت : چى شد دعوات كرد؟
_: اره مثل اينكه سياوش به بابا زنگ زده و يه چيزايى گفته اونم گفت كه با هم بريم خونه , ميايى؟
عليرضا دستى توى موهاش كشيد و گفت : باشه ميام تو خودت رو ناراحت نكن خانمى
تا خونه هيچ حرفى رد و بدل نشد
با هم وارد خونه شديم بابا تو سالن داشت سيگار ميكشيد با ديدن ما سيگارش رو خاموش كرد رو به من گفت : تو برو تو اتاقت تا نگفتم بيرون نيا
اصلا فرصت هيچ حرفى رو به من نداد منم بدون هيچ حرفى به اتاقم رفتم چون ميدونستم شروع به حرف زدن همان و داد و بيداد بابا هم همان
تا يك ساعت مدام راه ميرفتم و دعا ميخوندم كه بابا با عليرضا به تفاهم برسه كه اكرم خانم به اتاقم اومد و صدام كرد تا بيش بابا برم
وقتى رفتم بابا تنها بود بابا لبخندى زد و گفت: رفتش نيست دنبالش نگرد امشب با مامانش مياد خواستگارى
با شرم سرم رو بايين انداختم و گفتم : بابا شما مجبورش كرديد؟
: نه خودش پيشنهاد داد حالا هم برو خودت رو واسه شب آماده كن
با خوشحالى به اتاقم رفتم و شماره عليرضا رو گرفتم
_: الو عليرضا
: چقدر زود دلت واسم تنگ شده امشب ميبينمت
_: ببخشيد بابا كه باهات بد حرف نزد؟
:نه در مورد شغلم تحصيلاتم و اين جور چيزا سؤال كرد, تو خوبى دعوات كه نكرد؟
_:نه گفته واسه امشب آماده بشم
:خب پس برو آماده بشو
_: حالا كو تا شب , سمانه و امير هم ميان ؟
: اره اون كه اصل كارى هست با امير مياد
_: خوبه من برم ديگه به فريده جون سلام برسون
:چشم خانمم
خانمم! خدايا شكرت دارم خواب ميبينم خيلى دوستش دارم , ميدونم زود عاشق شدم ولى يه حس خيلى قوى به عليرضا دارم خدايا كمكم كن.
كمى با خدا راز و نياز كردم بلند شدم دوش گرفتم و موهامو فر كردم مىخواستم يه لباس ساده تنم كنم يه تونيك سبز زيتوتى كه يقش ساتن براق بود رو با يه ساپورت قهوه ايى سوخته با يه صنددل قهوه ايى و شال قهوايى كه توش گلهاى ريز سبز بود
غروب كه شد لباس پوشيده منتظر تو سالن با بابا نشسته بوديم
_: بابا به عمه نميخواستى بگى كه بياد
: گفتم بياد گفت قلب پسرم رو شكستيد نميام
داشتيم با بابا صحبت ميكرديم كه زنگ زدند اكرم خانم در رو باز كرد اول از همه فريده جون با سمانه و امير وارد شدند و بعد از اونها هم عشقم تو اون كت و شلوار خاكسترى رنگ ماه شده بود فدات شم خوشكلم البته اينا رو تو دلم گفتم
مهمانه نشستند مشغول صحبتهاى اوليه شدند منم كنار بابا نشستم اكرم خانم با سينى چايى وارد شد با اشاره بابا سينى رو از دستش گرفتم و مشغول پذيرايى شدم وقتى جلو عليرضا رسيدم چشمكى زد و گفت : چه خبر خوشگل كردى !
از خجالت گر گرفتم بعد از پذيرايى كنار بابا نشستم فريده جون گفت : آقاى جنتى هدف از اومدن امشبمون رو كه ميدونيد اگه اجازه بديد با صيغه بچه ها يه مدت محرم بشن و تا انشاءالله بعد از اون عقد و ازدواج..
بابا كه معلوم بود ناراحت هست وسط حرف فريده جون پريد و گفت : ببخشيد كه حرفتون رو قطع ميكنم بيشتر به خاطر همين مسائل خواستم كه اگه پسرتون قصدش ازدواج با شيده هست هر چى زودتر پا پيش بذاره كه با اين جور ارتباطات مخالف هستم خواهرم هم در گذشته از صيغه ضربه بدى خورد بنابراين در اين مورد مخالف صد در صد هستم اگه دخترم رو ميخواييد عقد دايم رو فقط قبول دارم فقط شرطم همين هست و گرنه شير بهاء و مهريه زياد برامون مهم نيست و چيز زيادى نميخوام.
عليرضا مدام دستش رو تو موهاش فرو ميكرد و معلوم بود كه كلافه هست نميدونستم از حرف بابا هست يا مسئله ديگه ايى شايد هم پشيمون شده
بابا كه سكوت رو ديد گفت :اگه دوست داريد ميتونيد فكراتون رو بكنيد و يه روز ديگه تشريف بياريد
عليرضا كه داشت عرق پيشونيش رو پاك ميكرد گفت :قصد ما از صيغه آشنايى بيشتر بود ولى حالا كه شما اينطور دوست داريد چشم عقد دائم ميكنيم
با اين حرفش امير و سمانه با تعجب به عليرضا نگاه ميكردن منظور نگاهاشون رو نميفهميدم ولى هر چى بود باعث تعجبشون بود عليرضا با يه لبخند نگاهشون كرد و اونا هم سرش رو برگردوند
بقيه حرفا در مورد تعيين مهريه و تاريخ عقد بود فريده جون ميخواست كه عقد محضرى باشه و جشن بمونه واسه عروسى. بابا با اينكه زياد موافق نبود ولى وقتى ديد من راضى هستم رضايت خودش رو اعلام كرد قرار عقد واسه 5شنبه آينده گذاشته شد يه هفته وقت داشتم تا خودم رو آماده كنم موقع خداحافظى بابا عليرضا رو به كنارى برد و با هم شروع به صحبت كردند مونده بودم كه چى به هم ميگن حس كنجكاوى و يا بهتر بگم فضوليم حسابى قلقلكم ميداد بعد از كمى عليرضا اومد و خداحافظى كردن و رفتند .
موقع رفتن منتظر بودم كه عليرضا چيزى بگه و يا يه خداحافظى مخصوص با من داشته باشه ولى اون به يه خداحافظى كوتاه و شب بخير بسنده كرد و رفت
: بابا چى ميگفتى به عليرضا وقتى ميخواستن برن؟
: وقتى ديديش از خودش بپرس
_: باشه شب بخير
:شب خوش
قبل از خواب دوست داشتم با عليرضا حرف بزنم ولى بهتر ديدم اس بزنم
_: مثل باران چشم هایت دیدنی است، شهر خاموشنگاهت دیدنیست، زندگانی معنی لبخند توست
يكم كه گذشت اس داد : فردا صبح ميام بريم آزمايش چيزى نخوريا ,شب بخير خانمى خنده هاى تو ديدنى تره
فداش بشم عزيزم , البته فعلا اين حرفا رو بش نمى زنم تا به وقتش.
صبح بعد از اينكه آزمايش رو داديم رفتيم تو يه كافى شاپ . من نسكافه و چيز كيك سفارش دادم عليرضا هم كيك و قهوه تلخ مشغول خوردن بوديم كه عليرضا گفت: شيده جون آخرش نظرت رو راجع به من نگفتيا.
_: اگه نظرم بد بود كه حالا اينجا پيشت نبودم
: ميدونم گلم , ولى دوست دارم از زبونت بشنوم
_: من, من.. منم تو آموزشگاه همون بار اول كه با نگات غافلگير شدم ازت خوشم اومد راستش احساس ميكنم چشات منو طلسم كرده دوست دارم تا آخر عمرم تو طلسم چشات باشم اصلا نميخوام اين طلسم يه روز باطل بشه, قول ميدى هيچوقت طلسم رو باطل نكنى؟ هر چى رو تو زندگيم ميتونم تحمل كنم الا خيانت و دروغ قول بده هيچوقت به من خيانت نكنى و دروغ نگى. (زود باش زود باش )
اينا رو با لبخند به عليرضا ميگفتم . مثل ديشب كلافه بود.
در حالى كه داشت منو با آتيش نگاش ذوب ميكرد گفت: حتى اگه دروغ مصلحت آميز هم باشه قبول ندارى؟
_: نه من به دروغ مصلحت آميز اعتقاد ندارم
با زنگ موبايلم صحبتامون نيمه تمام موند خانم صبورى بود كه در مورد ترم جديد ازم سؤال ميپرسيد كه ميخوام قرارداد ببندم و يا نه ازش مهلت خواستم كه تا فرداش خبر بدم بعد از قطع تماس موضوع رو به عليرضا گفتم : راضى هستى كار كنم ؟ يا دوست ندارى؟
: محيط كارت خوبه چيز بدى نديدم ازنجا خودم هم بعضى روزا ميام پس مشكلى نيست
_: مرسى عزيزم , راستى ديشب بابا چى ميگفت يواشكى؟
: از خودش بپرس
_: پرسيدم اونم گفت از تو بپرسم
: ا ..ا. واقعا ميخوايى بدونى؟
_: نگران شدم بگو ديگه
: گفت كه تا قبل از اينكه عروسى كنيم اجازه ندارى شب پيش من باشى منظورم رو فهميدى؟
از خجالت گر گرفتم, سرم رو پايين گرفتم و گفتم: تو هم قبول كردى؟
:اره بعد از عقد زود عروسى ميگيريم پس ناراحتى نداره تحملم زياده! بريم من بايد جايى برم كار دارم
تو ماشين عليرضا بدون هيچ مقدمه ايى پرسيد : شيده مامانت چطورى فوت كرده؟
_: راستش ...
: اگه ناراحتت ميكنه نگو
_:نه ..نه.. دوست دارم در موردش باهات صحبت كنم, ميدونى بابام بيشتر با دوستاش دوره دارشت و شب نشينى يه بار كه خونه ما بودن من هم 3 سالم , مامانم هم تو اتاقش كه يكى از اون پست فطرتا كه حسابى مست بوده به اتاق مامان مياد و ميخواد اذيتش كنه بابا هم نميدونم كدوم گورى بوده خلاصه مامان خيلى مقاومت ميكنه ولى وقتى ميبينه نميتونه كارى كنه محكم با مشت تو آينه ميز توالت ميزنه تا با اون شيشه از خودش دفاع كنه ولى متأسفانه شيشه با عث بريدن رگش ميشه و چون كسى نبوده به دادش برسه همون جا تموم ميكنه فكرش رو بكن تنهاى تنها ...
با دستمالى كه عليرضا بطرف گرفته بود به خودم اومدم
_: اين واسه چى هست؟
: اشكاتو پاك كن
تازه اون موقع بود كه متوجه شدم گريه كردم.تا رسيدن به خونه صحبتى نكرديم .
منو تا خونه رسوند خودش رفت . هيچ دوست و آشنايى نداشتم كه باهاش در اين مورد حرف بزنم كاشكى مامانم زنده بود , مامان آخه اين چه كارى بود كه كردى؟ رو تخت دراز كشيدم ياد خالم افتادم خيلى وقت بود ازش خبرى نداشتم اون زياد دوست نداشت منو ببينه چون شبيه مامان بودم ياد خاطراتش با مامان ميافتاد منم نميخواستم حرمت و احترامى كه بينمون هست از بين بره بخاطر همين كارى به كارش نداشتم.
***
فردا صبح با عليرضا و سمانه رفتيم حلقه خريديم , سمانه مدام سربه سرمون ميذاشت ولى عليرضا معلوم بود زياد حوصله نداره جوابش رو نميداد موقعى كه به بهانه تلفن از ماشين پياده شد به سمانه گفتم : سمانه عليرضا انگار زياد حوصله نداره مشكلى پيش اومده؟
سمانه با دستپاچگى گفت: نميدونم .. شايد توى كارش مشكل داشته باشه
عليرضا سوار ماشين شد و راه افتاديم نميدونستم چه جورى ازش بپرسم تا ناراحت نشه
_: عليرضا اگه مشكل مالى دارى ميتونم به بابا بگم..
با عصبانيت فرياد زد: مشكل مالى ندارم تو هم پول بابات رو به رخم نكش
نميتونستم باور كنم كه عليرضا سرم داد زده با صدايي لرزون گفتم : باور كن عليرضا منظور بدى نداشتم اخه ديدم خيلى ناراحت و كلافه هستى نميتونم ببينم كه ناراحتى ..
: شيده يه كم ساكت باش ناراحت نيستم فقط يه كم آرامش ميخوام لطفا..
موقعى كه منو رسوند خونه بدون هيچ حرفى پياده شدم بغض گلوم رو فشار ميداد اگه يه كلمه حرف ميزدم اشكم سرازير ميشد.
تا در رو باز كردم ديدم سياوش تو حياط نشسته و يكى از شيشه هاى كوفتى بابا هم تو دستش هست
با عصبانيت وارد شدم و گفتم : تو اينجا چه غلتى ميكنى؟ اين چيه دستت؟ اكرم خانم كجاست؟
با لحنى كشدار گفت : بيا اينجا پيشم بشين بهت احتياج دارم شيده
موبايلم رو در اوردم تا به بابا زنگ بزنم كه ديدم شارژ نداره , ميخواستم از كنارش رد شم برم داخل تا از اونجا تماس بگيرم كه با يه حركت سريع دستم رو گرفت منو كشوند تو بغلش يه جيغ بلند زدم كه با يه سيلى جوابش رو داد
فرياد زدم : اشغال ولم كن عليرضا ميكشتت
دهنش بوى گند ميداد به صورتم نزديك كرد و گفت : فقط بگو چى از اون پسره عوضى كمتر دارم ؟
_: شعور و عقلت از اون كمتره ,حالا برو گم شو
: تا كارى رو كه ميخوام انجام ندم نميرم , يالا پاشو بريم تو اتاقت
عجب زورى هم داشت فرياد زدم : عليرضا عليرضا بدادم برس ..
سياوش تقريبا منو بغل كرده بود و بطرف داخل خونه ميكشوند يه مرتبه در باز شد و عليرضا و امير داخل شدند عليرضا منو از دست سياوش در اورد مشغول كتك زدن به سياوش شد منم كه از ترس بيحال شده بودم , احساس كردم چشمام سياهى ميره و ديگه هيچى نفهميدم ...
با صداى سمانه چشمام رو باز كردم تو اتاق نشيمن بودم سمانه كنارو نشسته بود و داشت سرم رو نوازش ميكرد با ديدنم عليرضا رو صدا زد و گفت :بيا عليرضا شيده حالش بهتر شده
عليرضا وارد نشيمن شد ,با خشم نگام كرد: سيا وش تو خونه شما چكار داشت؟ اكرم خانم كجاست ؟
با بى حالى گفتم : نمى دونم نمى دونم
اونم با عصبانيت فرياد زد : نمى دونم نمى دونم, تو چى از زندگيت ميدونى هر وقت ازت ميبرسم كه ميگى نميدونم
سمانه به طرف عليرضا رفت و سعى داشت كه آرومش كنه عليرضا دستش رو كنار زد و گفت: سمانه برو خونه ميخوام با شيده صحبت كنم
سمانه كه داشت به طرف در ميرفت گفت : خواهش ميكنم فقط صحبت كنيد, عليرضا شيده فشارش پايين هست عصبانيش نكن
: نه كاريش ندارم
سمانه كه رفت چشمام رو بستم و داشتم سعى ميكردم كه بغضم رو فرو ببرم احساس كردم عليرضا كنارم نشسته نزديكم اومد بوى عطرش رو حس ميكردم داشتم مست ميشدم كه صورتش رو نزديك گوشام كرد و گفت : شيده چشمات رو باز كن , شيده؟
چشمام رو با آرومى باز كردم چونم رو تو دستش گرفت و سرم رو بالا برد داشتم طلسم ميشدم لباش رو گونم فرود اومد مثل كوره داغ شدم با گفتن : ببخشيد از جاش بلند شد و شروع به قدم زدن كرد
سعى ميكردم تا صدام نلرزه نميخواستم فكر كنه كه ضعيف هستم
_: عليرضا من هيچ گناهى ندارم وقتى منو پياده كردى سياوش تو حياط رو نيمكت نشسته بود ميخواستم بيام تو ساختمون به بابا زنگ بزنم كه منو به زور گرفت...
: بسه ديگه در موردش نميخوام بشنوم
از ترسم حتى نپرسيدم كه سياوش كجاست چون با اون حالى كه سياوش داشت نميتونست تنهايى رانندگى كنه
: سياوش رو با امير فرستادم كه بره , بابات كجاست ؟ هر چى زنگش ميزنم جواب نميده
جوابى بهش ندادم
عليرضا باز عصبانى شد و گفت :مگه با تو نيستم ميگم بابات كجاست؟
منم صدام رو بلند كردم و گفتم : نميدونم بايد شركت باشه ولى هيچوقت جواب تلفنام رو نميده ميگه وقتى بيرون هست نبايد باهاش تماس بگيرم اگه كار ضرورى داشته باشم بايد به آقا رحيم بگم اونم امروز وقت دكتر داشته..
ديگه جلو بغضم رو نگرفتم اجازه دادم تا مثل بارون بباره
عليرضا بدون هيچ حرفى در و محكم بست و بيرون رفت
شب كه بابا اومد جريان سياوش رو براش تعريف كردم ,عصبانى شد و زنگ زد به عمه كلى باهاش دعوا كرد .
چند روز بود كه از عليرضا خبرى نداشتم تلفنش هم جواب نميداد دلم شور ميزد فردا قرار بود كه مثلا عقدمون باشه تصميم گرفتم كه به سمانه زنگ بزنم
_: الو سمانه خوبى؟ احوالى ازم نميگيرى؟
: خوبيم مرسى تو خوبى عروس خانم؟
با پوزخندى گفتم : عروس؟ چه عروسى كه از داماد خبرى نداره..
: راستش شيده جون يه كم كاراى شركتشون بهم ريخته اينه كه..
_: شب هم تو شركته؟ حتى نمىتونست قبل از خواب يه زنگ بزنه؟ ميدونى تا حالا چند بار زنگ زدم به موبايلش؟ از قول من بهش بگو همه چى تموم شد ديگه نميخوام ببينمش
و فورى قطع كرم نميخواستم اين حرفا رو بزنم ولى اين چند روزه اينقدر فشار روم بود كه ناخواسته به سمانه اون حرفا زدم
چند دقيقه بعد عليرضا زنگ زد جواب ندادم مرتب تماس ميگرفت ولى قطع ميكردم در آخر هم تلفنم رو خاموش كردم و رفتم تو اتاقم دراز كشيدم كه اكرم خانم وارد شد و گفت كه عليرضا پايين هست ميخواد منو ببينه جوابش ندادم و چشمام رو بستم صداى بسته شدن در رو كه شنيدم فكر كردم اكرم رفته پايين كه احساس كردم يه نفر رو تخت كنارم نشسته چشمام رو باز كردم عليرضا رو كنارم ديدم روم رو برگردوندم و گفتم: پس خونه بودى كه با اين سرعت خودت رو رسوندى
: نه جايى بودم كه سمانه زنگ زد ميدونى چند تا چراغ قرمز رو رد كردم؟
_: پول جريمه هات رو ميدم
: شيده بلند شو منو نگاه كن بعد حرف بزنيم
_: نميخوام برو بيرون
دستش رو به طرفم اورد منو تو بغلش نشوند و گفت :حالا راحت ميتونيم با هم صحبت كنيم شيده بذار واست توضيح بدم كاراى ..
در حالى كه سعى ميكردم از بغلش بيام بيرون گفتم : توضيح نميخوام كه كارات چى شده فقط ميخوام بدونم چرا جوابم رو نميدادى به همين زودى ازم سير شدى؟ حتى شبا وقت خواب هم نميتونستى من رو از دلواپسى بيرون بيارى حتى اگه واسم يه شب بخير هم اس ميزدى دلگير نميشدم ..
ديگه هق هق گريه هام بلند شده بود: اون روز گفتم كه همه چى رو تحمل ميكنم اگه كار دارى باهام رو راست باش و بگو نه اينكه خودت رو ازم پنهون كنى ..
سرم رو سينهاش گذاشتم و گريه كردم يه كم كه گذشت سرم رو بلند كرد و گفت : ببخشيد ديگه تكرار نميشه آشتى؟ شيده جون آشتى؟
نميخواستم بيشتر از اين عذابش بدم گونش رو بوسيدم و گفتم :آشتى
اون روز خيلى خوش گذشت تا شب بيرون بوديم و خريد كرديم و كلى خوش بوديم
روز پنجشنبه زود بيدار شدم و حمام رفتم , موهام و خشك كردم جلوش رو پوش دادم زدم بالا . پشت موهام رو هم با كليبس جمع كردم. مانتو كرم رنگى رو كه شب قبلش عليرضا برام خريده بود رو با يه جين قهوه ايى و يه شال قهوه ايى . يه جفت صندل كرم هم پوشيدم آرايش مختصرى كردم با بابا راه افتاديم كه به محضر مورد نظر بريم.
_: بابا عمه نمياد؟
: نه
_: خاله چى؟
: اوهوم ديشب بهش زنگ زدم مسافرت هست رفته كيش تبريك گفت
_: كى براى شاهد مياد؟
: پسر و عروس عزيز جون..
_: واى راست ميگى بابا مرسى كه زنگشون زدى
خوشحال بودم كه بعد از مدتها اسماعيل آقا و مريم خانم رو ميديدم . تا ديدمشون تو بغل مريم خانم رفتم و اونم منو غرق بوسه كرد تا قبل از اينكه عزيز جون فوت كنه همش خونشون ميرفتم ولى بعد از اون ماجرا و رفتن دخترا به آمريكا براى ادامه تحصيل ديگه نديده بودمشون
هنوز عليرضا اينا نيومده بودن دلشوره گرفته بودم نكنه نيان حالت تهوع داشتم ميترسيدم زنگ بزنم و بگن كه پشيمون شدن و نميان بعد از 10 دقيقه بالاخره اومدن عليرضا يه كت اسپرت قهوه ايى با يه جين به همون رنگ تنش بود كه جذابترش كرده بودموهاشو بالا زده بود كامل .
سمانه و امير و فريده جون و يه آقايى كه گفتن عموى عليرضا هست , هم بودن
مهريه رو بابا گفته بود زياد نميخواييم ولى يه قطعه زمين و 1000 سكه طلا رو عليرضا مهرم كرد.
بعد از عقد بابا همه رو واسه ناهار تو يه رستوران دعوت كرد . ناهار رو كه خورديم , عليرضا از بابام اجازه گرفت تا شب رو با هم باشيم بابا هم اجازه داد.
فريده جون با امير و سمانه رفت من و عليرضا هم وقتى سوار ماشين شديم دستم رو گرفت و با همون دست دنده رو عوض ميكرد يه آهنگ ملايم هم گذاشته بود هر چند ثانيه يه بار نگام ميكرد و لبخند ميزد. حالا ديگه زن عليرضا بودم .قلبم تند تند ميزد از گرماى دست عليرضا احساس ميكردم دستام تاول زده .
: خب خانم كجا بريم ؟
_: هر جا كه دوست دارى ولى اول برو يه جايى ميخوام بستنى قيفى بخورم
ميخواستم يه كم از گرماى بدنم رو كم كنم
با هم به يه پارك رفتيم و بستنى خورديم تا عصر تو پرك بوديم و چون خلوت بود حسابى تاب بازى كردم عصر عليرضا گفت كه بريم تو يه مركز خريد يه كم قدم بزنيم منم كه عاشق خريد قبول كردم
از كنار يه مغازه لباس فروش كه رد شديم لباسى تو ويترين بود , نظرم رو جلب كرد
_: عليرضا اين پيرهن رو بريم ببينيم؟
يه بيرهن بلند ياسى بادو تا بند بنفش جلوش , كه پشت گردن گره ميخورد يه چاك بلند هم تا زانوهاش داشت
عليرضا كنارم اومد و گفت: اين رو ميخواهى كجا بپوشى؟
_: فعلا نميدونم هر وقت يه جشنى چيزى بود ميپوشم
: ببين شيده دوست ندارم خانمم اين طور لباسا بپوشه حتى اگه خانما تنها باشن و هيچ مردى تو جمع نباشه شايد فكر كنى افكارم به درد نميخوره ولى يه سرى اعتقاداتى هست كه لازمه هر دو طرف بهش احترام بذاريم
با اينكه بهم برخورده بود ولى دوست نداشتم روز عقدمون در مورد اين جور مسائل با هم جر و بحث كنيم
_: باشه بعدا در موردش حرف ميزنيم , بريم تو يه كافى شاپ بشينيم يا اينكه دوست دارى بريم خونمون بابا امشب دوره داره تا صبح نمياد
: اره منم خستم شده بهتر بريم يه كم استراحت كنيم بعد واسه شام بريم بيرون
خونه كه رسيديم اكرم خانوم و آقا رحيم اجازه گرفتن و رفتن ديدن نوه شون
عليرضا در حالى كه در سالن رو باز ميكرد گفت: اين دو تا اصلا تو خونتون كار هم ميكنن همش كه بيرون هستن
در حالى كه داشتم تو اتاقم ميرفتم گفتم : اكرم خانم , مامانم رو از كوچيكى بزرگ كرده بوده چون مامان مامانم و باباش سر كار بودن هميشه و وقت كافى نداشتن وقتى هم كه مامان فوت كرد بابا بخاطر من اونا رو اورد تا با هم زندگى كنيم يه خونه هم بهشون داده همين پشت هست اكرم خانم پادرد داره آقا رحيم هم يه كليه بيشتر نداره هفته ايى دو روز يه دختر جوون مياد تو كار نظافت خونه كمك ميكنه بابا هم بخاطر مامان اونا رو نگه داشته
_: اوهوم
: راستى دوست دارى كتابخونه بابا رو ببينى؟
: كتابخونه؟ بابات كتاب هم ميخونه؟
_: نه بيشتر واسه پز دادن به دوستاش اونجا رو درست كرده , هر كتاب به هر زبونى بخواهى ميتونى پيدا كنى
:جالبه بريم ببينيم
_: فقط به بابا چيزى نگو اينجا منطقه ممنوعه هست كسى اجازه ورود نداره من هم يواشكى بعضى وقتا ميرم تو كتابخونه كتابا رو ميبينم درش هميشه قفله با يه سنجاق درش رو باز ميكنم
: عجب دخترى هستى ,خب از بابات خواهش كن تا اجازه بده
_: تو بابا رو نميشناسى وقتى بگه نه , يعنى نه
در كتابخونه رو كه باز كردم عليرضا تا چند ثانيه پلك نميزد آخه از ديوار چيزى معلوم نبود فقط كتاب بود كه دور تا دو ر اتاق به چشم ميومد
_: عليرضا خوشت اومد؟
: اره خيلى بزرگه ميشه برى برام يه ليوان آب بيارى
_: تا تو اينجا يه نگاهى بندازى ميرم واست شربت درست ميكنم الان ميام
با سرعت پايين رفتم شربت البالو رو از تو كابينت پيدا كردم تو يه ليوان پايه بلند شربت رو درست كردم دوتا برگ نعنا تازه هم توش انداختم اخه اكرم خانم ميگفت البالو سرده , نعنا گرمه , از اين چيزا سر در نميووردم ولى دوست داشتم خودى به عليرضا نشون بدم 10 دقيقه طول كشيد الان فكر كنم از تشنگى هلاك شده
از تو پله ها كه بالا ميرفتم عليرضا رو صدا زدم
_: عليرضا زنده ايى يا از تشنگى هلاك شدى؟
عليلرضا از كتابخونه بيرون اومد و ليوان رو از دستم گرفت و گفت : برو در كتابخونه رو قفل كن
در كتابخونه رو قفل كردم و با عليرضا رفتيم تو اتاقم
مانتو رو از تنم در اوردم رو تخت كنار عليرضا نشستم زير مانتو فقط يه تاپ بندى تنم بود ولى خب اشكالى نداشت عليرضا كه شوهرم بود
گرماى دستاى عليرضا رو رو بازوهام حس كردم تو چشماش نگاه كردم چشماش برق ميزد سرش رو به صورتم نزديك كرد نفسهاش به صورتم ميخورد منم مسخ نگاش شده بودم نگاش به لبام بود لباش رو كنار گوشم گذاشت و گفت : شيده من ميرم بيرون تو هم لباست رو عوض كن اينطوى ميترسم زير قولم بزنم خواهش ميكنم
يخ زدم با اين حرفش , خواستم جوابش رو بدم كه انگشتش رو رو لبم گذاشت و گفت : هيس , خواهش ميكنم
و از اتاق بيرون رفت حس خيلى بدى داشتم اون تاپ لعنتى رو با يه تى شرت عوض كردم و از اتاق بيرون رفتم تو نشيمن رو كاناپه دراز كشيده بود و چشماش هم بسته بود كنارش نشستم و دستم رو تو موهاش فرو كردم چشماش رو باز كرد و گفت: شيده موهامو خراب كردى
بوسه ايى كوتاه رو لباش زدم و گفتم :دوست دارم حتى با موهاى خراب
لبخند تلخى زد و گفت :شيده منو ميبخشى ؟
_: عزيزم اتفاقى نيوفتاده كه بخوام ببخشمت
دستامو تو دستش گرفت و بوسيد.
تا شب پيشم بود و با هم حرف ميزديم و بعدش هم زنگ زديم شام رو اوردن خونه . عليرضا هم بعد از اومدن اكرم خانم خداحافظى كرد و رفت.
يه كم ازش دلگير بودم نميدونم چرا شايد بخاطر قولى كه به بابا داده بود( عجب بچه پر رويى بودم من )
شب قبل از خواب واسش اس دادم :
جاده عشق همسفر میخواست و من تورا برگزیدم بهخاطر قلب مهربانت بامن بمان و بدان خلوت دلم همیشه آشیانه توست.
اونم جواب داد : ببخشيد من اس ام اس قشنگ مثل تو بلد نيستم, ولى بدون كه منم دوست دارم
با يه لبخند قشنگ تو تختم دراز كشيدم با فكر عليرضا بخواب رفتم.
چند روز از عقدمون ميگذشت
و كه عليرضا گفت: اگه اشكال نداره ميخواد بياد خونمون اخه اون چند روز همش بيرون ميرفتيم و ديگه از بيرون رفتن خسته شده بوديم.

يه بلوز سفيد با يه جين يخى پوشيدم موهام رو هم گيس كردم با يه آرايش صورتى.
وقتى عليرضا اومد اكرم خانم خداحافظى كرد و رفت

: چرا رفت؟
_: فكر ميكنه خبرايى هست ميخواد مزاحممون نشه!!
دستمو تو دستاش گرفت و گفت :تو ازم ناراحتى كه باهات رابطه... ندارم؟
در حالى كه گر گرفته بودم گفتم: نه نه هر طور راحتى مرده و قولش ! البته اين حرفو رو با خنده گفتم كه يه وقت فكراى نا جورى در موردم نكنه
_: اوهوم
: راستى از كتابخونه چه خبر؟
با تعجب نگاش كردم و گفتم :كتابخونه؟ اهان , از يواشكى رفتن مثل اينكه خوشت اومده
: يه جورايى
_: بيا بريم اونجا
: بابات نياد ناراحت بشه
_: نه امروز گفت كار داره نمياد فردا صبح مياد
: كه اينطور
با هم وارد كتابخونه شديم عليرضا مشغول نگاه كردن به كتابا بود منم داشتم اونو نگاه ميكردم
يه مرتبه غافلگيرم چشماش طلسمم كرده بود از جام تكون نخوردم نزديكم اومد گرمى لباش رو براى يه لحظه رو لبام حس كردم زود به خودش اومد و گفت: اونروز شربتى كه درست كردى خوش مزه بود..
_: باشه الان برات ميارم
زود اومدم بيرون صورتم داشت آتيش ميگرفت (عجب لبايى داره)
شربت رو اماده كردم وقتى رفتم بالا عليرضا بيرون كتابخونه منتظر بود ليوان رو از دستم گرفت منم زود در رو قفل كردم . تا شب پيش هم بوديم و فيلم ميديم و در مورد آينده و عروسى صحبت كرديم
ساعت 11 بود كه تلفنش زنگ زد تا شماره رو ديد رفت تو حياط و صحبت كرد
: شيده شريكم بود مثل اينكه اون جنسايى كه ميخواستيم رسيده بايد برم ميخوايى شب پيش مامان باشى آخه سمانه هم امشب نيستش
_: نه نه ..الان در رو از داخل قفل ميكنم وميخوابم تو هم برو خيالت راحت
لبام رو بوسيد و رفت

صبح كه بيدار شدم صبحونه رو خوردم رفتم آموزشگاه ميخواستم واسه ترم آينده مرخصى بگيرم عليرضا گفته بود كه تا فرداش كار داره و نميتونه منو ببينه

تو آموزشگاه مرخصى رو گرفتم و با خيالى راحت راهى خونه شدم سر راه به مركز خريد رفتم ميخواستم واسه عليرضا يه هديه بخرم نميدونستم چى بگيرم مغازه ها رو كه نگاه ميكردم به فكرم رسيد كه عطر بخرم .وارد مغازه عطر فروشى شدم بعد از 1ساعت معطلى بالاخره عطر مورد نظرم رو خريدم خيلى خوش بو بود خوشم اومد يكى هم واسه خودم خريدم تا هر وقت دلم واسش تنگ شد عطر و بو كنم ( عجب دختر رمانتيكى شده بودم!!)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 23:22  توسط بهاره  |